أبو علي سينا ( مترجم : عبد الرحمن شرفكندى " هه ژار " )
مقدمه و فهرست 8
قانون ( فارسى )
شب مىبردم . شبانگاهان خسته و كوفته چند دقيقهاى را از خواب مىدزديدم و به مطالعهء كتب پدر سرگرم و بر ضياع عمر جوانى - كه تلف مىشد - اسف مىخوردم . بدبختانه يا خوشبختانه طبع شعر داشتم و يكهو شاعر شدم ! گاهگاهى ابياتى را به زبان مادرى - كه كردى است - مىسرودم . تخلص « ههژار » برگزيدم ، كه به معنى بيچاره و ندار است . زندگى فلاكتبار خودم را كه همانا زندگى مليونها كرد مستضعف زير ستم تبعيض نژادى و مذهبى و اربابى بود در اشعارم مجسم مىكردم . به قول بابا طاهر : بوره سوته دلان گرد هم آييم * كه قدر سوته دل دلسوته زونو كردان خود را در آينهء اشعار من مىديدند ، رنج مىبردند و گاهى به اندازهء بدبختى خويش مىخنديدند . عرب گويد : « شرّ البليّة ما يضحك » . تشويقم مىكردند ، آفرين مىگفتند . ابيات مرا - كه به زبان خودشان بود - ازبر كرده و در محافل و مجالس خود زمزمه مىكردند . يكى از دانشمندان عرب گويد : « انسانها دو بخشند ، بخشى در روز روشن غرق خواب و گروهى در ظلمت شب بيدارند » . گروه همدردان زجر كشيده و آگاهى بر حال خود يافته در ظلمت شبهاى تار - چنان كه در ايوارهاى سرآغاز رمضان و قربان چشم به هلال مىدوختيم - همچنان در اين ظلمات شب چهارچشمى در لابلاى ابرهاى تيرهوتار آسمان فلكزدگان سرزمين ، پى ستارهاى مىگشتيم ؛ اما دريغ و اسف ! در هفت آسمان ، ستارهاى حتى سها مانندى كمسو نداشتيم . تشنه لب به اميد آبى به هر سو مىدويديم و بجز سرابى نمىديديم . امّا همين زمزمههاى زير لبى زير و بىپير در قانون تبعيض نژادى رژيم شاهى گناهى نابخشودنى بود . بركت اشعارم مرا به زندان كشانيد و تلخى شكنجه و آزارم چشانيد . از زندان محدود بيرون آمدم و به زندان اجتماعى به اصطلاح آزادگان برگشتم ؛ همان جا كه تا بخواهى فرسايش هست و از آسايش خبرى نيست . براى چندمين بار گير زبانيهء رژيم سلطنتى افتادم . گفتند : خروسى كه نابهنگام بخواند محكوم به مرگ است . به يارى همدردان از تله جستم و به ياد فرمودهء سعدى افتادم . كه گويد : سعديا حب وطن گرچه حديثى است صحيح * نتوان مرد به ذلّت كه من اينجا زادم از روى ناچارى به خارج از ميهن متوارى شدم و به خيل هزاران از آوارگان دست ستمشاهى پيوستم . در شهر بغداد بىنان و بىزبان ويلان شدم . گاهى بوده كه دو شبانهروز دستم به دامان نان تهى - كه قوت لايموت باشد - نرسيده است ! زندگى مرفه برايم وقتى بود كه در گرماى پنجاه درجه از بام تا شام كارگرى مىكردم و قرص نانى يا كف خرمايى به دست مىآوردم . كمكم نيروى جوانى و جسمانى مىگداخت ؛ سرانجام با بيمارى سل همآغوش شدم . از آشنايان اشعارم چند كسى وسيلهء انتقالم را به يكى از آسايشگاههاى جبل لبنان فراهم كردند . آسايشگاه كه بيمارستان مسلولين بود ، تابع كليساى كاتوليك بوده و تحت اشراف راهبان اداره مىشد . با همدردان همفقر و فاقه در طبقهء پست بيمارستان بسترى شدم . آبگوشت شتر بخور و بخواب و مسيح را دعا كن !